با حضرت شیطان سرمان گرم گناه است بهر ملاقات خدا وقت نداریم
چون فرد مهمی شده نفس دغل ما اندازه ی یک قبله دعا وقت نداریم
در کوفه تن غیرت ما خانه نشین است بهر سفر کرب و بلا وقت نداریم
تقویم گرفتاری ما پر شده از زرد ای سرخ گل لاله تو را وقت نداریم
هر چند خوب است که شهیدانه بمیریم ولی حیف که ما وقت نداریم
بزگداشت سالروز شهادت پاسدار رشید اسلا شهید حسن طلوعی
شنبه19/9/1390ساعت 9 شب در مسجد حسینیه ی شهدای کلویر
برگزار می شود
با تشکر پایگاه مقاومت شهید حسن طلوعی
مادر به من درسی آموختی که پای خود را در رکاب یاران حسین ابن علی (ع) بگذارم و چه کشته شوم چه مجروح ، مادر برای تو افتخاری بزرگ است .
خواهش من از شما خواهران این است که اکنون در سایه ی جمهوری اسلامی می توانید زینب وار به تبلیغ بپردازید ، حرکت کنید ، به پا خیزید و در راه خدا قیام کنید و با حجاب خود مشت محکمی به دهان غرب و شرق بزنید .
آری مردن حق است ، چه بهتر که انسان در راه و به خاطر خدا بمیرد ، بلکه او مرده نیست .
شهادت نسیب کسانی میگردد که به امر خدا لبیک گفته و دسته دسته و فوج فوج برای نابودی کفر به پاخیزد و از مال و زندگی خود دست بکشند.
به مادرم كه چشم براه من است
به پدرم كه نگران من است
به خواهرم كه به من افتخار می كند
به برادرم كه از نبودنم ناراحت می شود
فردا خواهم آمد
با كوله باري از خاطرات گونه گون
ياد واره هايی از آدم های خوب و بد
باتجربه
آموختن
شناختن
با يك دل مالامال ز عشق خدا و خلق
آرام
خيره كننده
بی زرق و برق
فردا خواهم آمد
با ياد واره ای وسيع
از رشادت كوچكمردان بزرگ
از آزاد زنان سترگ
آشنايی با پير مردان جوان نبرد
از حماسه های خون و شرف
فردا خواهم آمد
با گلواژه هاي شعر و شعور حق
با علم به اينكه
حق خلاصه پيروز است
گرچه دير
فردا خواهم آمد
در هيا هوی شعارهای مرگ بر استعمار
با هشدار باشهاي
… ای مردم بيدار
با ندائی كه خلقها بر پا
همه با هم سوی آمريكا
خواهم آمد من دوباره فرداها
كه بله خميني است رهبر ما – او به ما رسم آزادگی آموخت
او به ما اين لباس سرخ در بر دوخت
فردا خواهم آمد
با سينه اي سوراخ ، سوراخ ز تير جفا
با چهره ای گلگون ز عشق روح خدا
بوكان - 27/8/1360
با من از درد بگوی
با من از اشك يتيم
با من از روی زعيم
با من از رب كريم
سخن چند بگوی
با من از عشق بگوی
با من از صبح بگوی
با من از فجر اميد
با من از صبح سپيد
با من از خون شهيد
سخنی چند بگوی
كه من آن هيبت سخت كوهم
كه بله حال وهوايی جدا از ظاهر
نهفته در روحم
با من از چشمه نور
با من از راهی سخت و صعب العبور
با من از عقل و شعور
سخنی چند بگوی
آنجا كه حقی نا حق
و نا حقی ، حق نشود
سخنی چند بگوی
بنام او که همه چیز از اوست و با سلام به رهبر کبیرمان که آن قلب تپیده ی امت دلیر ایران و درود فراوان به رشید مردان جبهه ی حق (رزمندگان) و سلام من به شما عزیزانی که درس شهادت را در دانشگاه کربلا، آن مکتب بزرگ سالار شهیدان حسین (ع) آموختید.
این جوانان عزیز فدای اسلام شده اند. امام خمینی(ره)
الهی از کشته ی تو خون نیاید و از سوخته ی تو دود، کشته ی تو از کشته شدن شاد و سوخته ی توازسوختن خوشنود، و اینبار آسمان رنگین کمانی زد و شهیدی از تبار آموزگار شهادت به دریای سرخ شهیدان پیوست واین شکوفه ی تازه به پای درخت خونین انقلاب ریخت تا با سرخی جریان خود ریشه ی درخت اقلاب راهر چه بیشتر آبیاری کند. تا ظهور شکوفایی نور راموجب گردد. امّا این بار شکوفه ی تازه و جوان ما آن جوانه ی سبز و دلیر، آن غنچه ی شرف و عاطفه ی شهر ما از دیار خاکی و ساحلی کلویر می باشد.
با اولین سلام بلورهای سبز بهاری در فروردین سال 1340 از دامن پاک مادری مسلمان پای به عرصه ی وجود نهاد، که او را حسن نامیدند. حسن در محیط خانواده ای مسلمان ازهوای همیشه تازه دین اسلام استشمام می نمود. دوران کودکی و تحصیل دبستان را در کلویر و دبیرستان را در شهر انزلی گذراند، اودرمیان مردمی دردمند ومستضعف و صادق زندگی می نمود. وی در دوران نوجوانی با اجتماعات مذهبی آشنایی داشت و در انجمن ها و جلسات فرهنگی و قرآنی که در ایام ظلم و خفقان در مسجد ولی عصر انجام می شد شرکت می کرد. حسن پس ازپایان دوران دبیرستان در سال 1358 موفق به اخذ دیپلم شد. حسن از جمله نوجوانانی بود که مسائل را تا اعماق وجود درک می کرد.
زمانی که فریادهای انقلابی ازگوشه و کنار مملکت بر خاسته بود در کلویر حسن از اولین کسانی بود که به این فریادها پاسخ می داد و به گوش تک تک دوستان و آشنایان می رساند. تشویقشان می نمود تا در مسیر انقلاب گام بردارند.
او براستی عاشق بود و نمی توانست آرام بنشیند، دربحران انقلاب (زمانی که درسپاه پاسداران بود) حسن به فکر مستمندان و زحمتکشان بود و تا آنجا در توان داشت کمک می نمود. او برای خانواده های بی بضاعت مانند یک سرپرست بود و همواره بچه های یتیم دور و برش بودند. حسن یتیمان رایاور بود.
اگر می توانست به هر شکلی رزق و غذا تهیه می نمود و در غیر این صورت با محبت برایشان سخن می گفت و به آنان نوید می داد که مستضعفین از زیر یوغ ظلم رها خواهند شد و قدرتمند می شوند او اولین رسالت خویش را بعد از به ثمر رسیدن انقلاب در بنای ساختمانی به نام مجتمع اسلامی کلویر، جهت فعالیت های اسلامی تقویت و تداوم در نیمه ی شعبان 58 تأسیس نمود و حدود یک سال در این مجتمع که اکنون به نام آن شهید است فعالیت نمود.
حسن با انقلاب رشد می کرد و اندوخته های مذهبی بسیاری کسب نموده بود. لذا در سال 1359 گامی فراتر گذاشت و به عضویت سپاه پاسداران بندرانزلی در آمد که شب و روز مخلصانه در واحد روابط عمومی مشغول به کار بود.
حسن نمونه ای از درد و رنج بود، حسن الگوی شرف و عاطفه و انسانیت بود. حسن غیور، مسئول، مومن و مشتاق شهادت بود. او با شروع جنگ تحمیلی بلافاصله داوطلب برای اعزام به جبهه ی جنگ گردید، تا این که در آبان ماه سال 1360 ازطرف سپاه پاسداران به جبهه اعزام شد اما قرعه به نامش در ایثار گاه بوکان و جنگ با مزدوران داخلی افتاد. آری یک ماه و اندی با عمال کثیف آمریکا دلیرانه می جنگید، تا که آن روز در
سنگر ایمان و عقیده آن لحظه خوش دیدار حسن به وقوع پیوست، آنروز که با قوای شِرک و جهالت آگاهانه و شجاعانه و علی وار مبارزه می کرد. آن روز آخر گره محکمتر بر کوله بار میثاق خود نواخت و راهی شد. آن روز که چون مرغان عاشق پرگشود و عاشقانه بجایی که تعلق داشت پرواز کرد. حسن منتهای آرزویش این بود که بر دریای سرخ شهادت با شعارهای سرخ بپیوندد. او پیوسته اندیشه رویدن و شکفتن و شاخه شدن و جاری گشتن در وسعت عشق و ایمان به الله را داشت. حسن مجنون وار در صحرای علم و دانش به معبود خود، به مقصود خود، به زیبائی دیدار معشوق مشتاق بود.
و آن روز سنگ فرش های بوکان شاهد جاری شدن قطره های خون حسن بود...
شهید حسن طلوعی، طلوعی بود از وسعت صبح اسلام و غروبی شد در مسیر و راه اسلام، و چه زیبا طلوع کرد و چه پاک غروب و چه شگفت انگیز دوباره طلوع کرد.
به امید این که از راهروان راه شهیدان زنده یاد باشیم. انشا الله
ان الذينَ قالو رَبنا الله ثم استقامو تتنزل عليهم الملئكة إلا تخافو و لا تحزنو و أبشرو با الجنة التي كنتم توعدون نَحن اولياؤكم في الحيوة الدنيا و في الآخرة ولكم فيها ما تشتهي انفسكم و لكم فيها تدعون.
آنان كه گفتند پروردگار ما خدا است و آنگاه بر آن استقامت كردند ، برايشان فرشتگان رحمت فرود می آيند ، (وقت مرگ) و به آنان می گويند : مترسيد و اندوه بخود راه ندهيد و مژده تان باد به آن بهشتی كه بشما وعده ميدادند.
« فصلت ، آيات 30 و31 »
· خدايا : هنگامی اين نوشته را به عنوان وصيت می نويسم كه بار سنگين گناه بر قلبم سنگينی می كند ، می دانم كه من شايسته شهادت « يعنی راه سرخ مردان پاك و مجاهدان جانباز » نيستم ، اما به لطف و عظمت بی كرانت و بخشايش بی اندازه ات اميدوارم.
· خدايا : من می دانم كه نمی دانم اما لا اقل اين را می دانم كه فضای رختخواب برايم تنگ و مردن در آن بسی ننگ آور برايم خواهد بود.
· خدايا : خودت گفتی هر كس مرا بخواهد پيدا می كند و هر كه پيدايم كرد عاشقم ميشود و هر كه عاشقم شد عاشقش می شوم و هر كه را عاشق شدم او را می كشم و هر كه را كشتم خون من ميشود و هر كه خون من شد ، خونبهايش می شوم.
· ای خدای بزرگ : زمانی به دنبالت گشتم ، پيدايت كردم ، عاشقت شدم ، آيا لياقت اينكه خون تو باشم و تو خونبهايم را دارم؟
· خدايا : می دانم كه غبار سياه گناهان گذشته ام مانع از رسيدن اين درد دلم با تو می شود ، اما باز اميدوارم ، قطره ای از دريای بيكران الطافت بر ما بريز.
· و اكنون شمای ای دريای خروشان ملتها : امروز چشم دشمنان داخلی و خارجی به شماست ، شياطين تمام امكانات برای بر انداختن اين جمهوری اسلا می به كار گرفته اند ، امروز چشم انقلابيون جهان از اريتره تا فلسطين و فيليپين ، افغانستان ، ليبی و الجزاير و مصر و عراق ، عربستان سعودی و آفريقای جنوبی و … و حتی رنگين پوستان آمريكا و غير مسلمانان ايرلندی به شماست. شما و ما در وفور نعمت بوده وهستيم و خود نمی فهميم و در دريا بدنبال آب می گرديم.
امروز پس از هزارو چهارصد سال رهبری نصيبمان شده كه قدرت و عظمتی شگرف و ايمان و خلوصی عظيم در او جمع است ، اگر قدر اين نعمت را ندانيم دچار غضب خدائی خواهيم شد.
مملكتی كه در طول بيش از 50 سال خراب كرده اند انتظار درست شدن فی الفور را نداشته باشيد گرچه در عرض اين سه سال به اندازه پنجاه سال كار شده است. اين انقلاب را فقط خدا حفظ كرده است ، با اين همه مشكلات كمتر كشوری در وضع عادی خواهد توانست خود را نگه دارد ، امروز اين تحول را در جوانان ببينيد كه برای شهادت صف بسته اند و عاشقانه گريه می كنند ، در دنيای كفر و بی دينی كه انسان در اسارت ماشين به سر ميبرد و جهل و فساد پر زرق و برق آنان را درخود غرق كرده است ، در دوره ای كه جوانان ساير كشورها در ترياها و سالنهای حشيش كشی و در دانسينگها لول می خورند اينجا صف ايثار بسته شده است و بنيان مرصوص عاشقان الله را می بينيم كه رجعت به فطرت خويش كرده و حماسه های خون و شرف را رقم می زنند كه در تاريخ ثبت خواهد گرديد.
· و شما ای مردم : اگر از دشمنان اسلام نيستيد از دوستان احمق نباشيد ، از دسته بازيها و گروه بازيها بپرهيزيد و براي هر مسئله جارو جنجال راه نياندازيد كه جان شيران وسگان از هم جداست ، متحد جانهای خداست.
· و شما خواهران : كه با تحول بنيادی زير سنگر پر صلابت حجاب قرار گرفته ايد اين اسلحه را كه شرف و عصمت و سلاح و صلاح تان است به هيچ قيمتی از دست ندهيد. سر منشا اصلاح جامعه انسان است ، پس خود را بسازيد و مبارزه را از درون با نفس خود شروع كنيد كه دشوارترين مبارزاتی ست كه هر كس از آن سر بلند بيرون آيد پيروز خواهد بود.
· و اما پدر و مادر : كه با از دست دادن يك فرزند وپدرم يك فرزند وبرادرش غم سنگينی بر چهره شان نشست ، ميگويم كه برايم گريه نكنيد ، چون گريه برای آنانی ست كه به مرگ طبيعی مرده اند ، اما شهادت برای انسان تحول است. هر چند غروب است از يك نشئه اما طلوعی درخشنده در نشستی ديگر را به همراه دارد ، اگر با گريه سبك می شويد بگرييد اما مبادا كه از ناله تان دشمنان اسلام شاد گردند.
· ای اجتماعات : می دانم كه بعد از چند ماه من از خاطرتان خواهم رفت من نوعی مهم نيستم اما اسلام و راه و آن آئينی را كه ما برای آن به شهادت رسيده ايم فراموش نكنيد.
و بدانيد که ما راه سهل را در پيش گرفتيم ، دشواری راه برای شما مانده است که در نبرد و جهاد اکبر ستيز کنيد.
· و باز هم مادرم را می گويم : كه من امانتی بودم از جانب خدا كه به وی پيوستم و به ياد خدا باشيد كه قلبها را آرامش می بخشد.« الا بذكر الله تطمئن القلوب »
« متن نوشته شده ساعت حدود 10 شب در يكی از مقرهای سپاه پاسداران در شهر تازه آزاد شده بوكان كه صدای تير اندازی از بالای ساختمان طبق معمول هر شب شنيده می شود »
۲۹/۸/۱۳۶۰
قطره ای از دريای بيكران شهيدان راه حق و حقيقت : حسن طلوعی
جسم و تن و روان ما بر باد رفتنيست اين رسم و راه ماست كه بر ياد ما ندنيست
|
برادر کوچکش مجروح شد. در رشت بستري اش کردند. موقع ملاقات با آن همه درد گفت: «احمد! برات يه دختر پيدا کردم.» رفتند خانه شان حرف زدند. قرار گذاشتند جمعه ي بعد آنها بيايند اصفهان، خطبه ي عقد را بخوانند. همه منتظر بودند. احمد گفت: «نمي آيند. يعني من گفتم نيايند.» تعجب کرديم؛ پرسيديم: چرا؟ گفت: «آخر تماس گرفتند شرط عقد گذاشتند؛ نرفتن من به جبهه.»
«بسم رب الشهداء و الصالحين وصيت نامه و يا بهتر بگويم؛ کارت عروسي. عزيزان! در خانه ي خيلي ها براي پيدا کردن همسر آينده تان رفته ايد، اما خود آن خانه را پيدا کردم. ابدي، نوراني، داراي صاحبي بخشنده و مهربان. مهريه اش البته پرارزش است. اما در برابر او ارزشي ندارد. عروس من شهادت است.» شهيد که شد، متن وصيت نامه اش را براي همه فرستادند تا همه در مراسم عروسي شرکت کنند. مراسم باشکوهي بود. نوشته شده توسط مدیر سایت عاشورا |


